شاعری خانه نداشت - شعر طنز اجتماعی (21) - نیمایی - سید حسن حسینی
آواره...
شاعری خانه نداشت
در خيابان خوابيد
«شهرداری» سر ذوق آمد و
اقدامی كرد.
آواره...
شاعری خانه نداشت
در خيابان خوابيد
«شهرداری» سر ذوق آمد و
اقدامی كرد.
نقش ایوان
«ما که اطفال این دبستانیم»
از کتاب و قلم گریزانیم
غالباً تخس و لوس و بی ادبیم
موی ژولیده و پریشانیم
اول ترم فکر شیطنتیم
آخر ترم درس می خوانیم
موقع امتحان پایان ترم
بس که درمانده و پشیمانیم،
خیره بر برگه بغل دستی
لاجرم مثل فکس می مانیم!
بی هدف می رویم دانشگاه
ارزش علم را نمی دانیم
بعد طی مدارج عالی
لنگ شغلی شریف می مانیم
عوض حرفه ای درآمد زا
در مسنجر تمام شب ON ایم!
سالها لنگ مدرکی هستیم
تا که اقوام را بچزانیم
خانه از پای بست ویران است
بس که در بند نقش ایوانیم
نسیم عرب امیری
ناخدای توفان
ای لبت مثل خنده ات نمکین
جان شیرین من، حسام الدین
هر مقامی فوائدی دارد
مشورت هم قواعدی دارد
خاصه چون گاه گاه و دیر به دیر
مشورت خواهد از تو شخص مدیر
یعنی آن وقتها که سفت و قشنگ
سر شخص رئیس، خورده به سنگ
در سئوالات چندمجهولی
مانده در گل، چهارچنگولی
(مشکلی گر از این قبیل نداشت
مشورت خواستن دلیل نداشت)
سرزنش کردنش کرامت نیست
وقت سرکوفت یا ملامت نیست
گر کنی در مصیبتش تشریک
می شوی بیشتر به او نزدیک
ابتدا صحبت از اداره بکن
محض یادآوری، اشاره بکن
که شما ناخدای توفانید
اوستاد مهار بحرانید
فتنه ها دیده اید از این بدتر
چه کسی از شما سرآمدتر؟
بگذارش چنین به مکر و دغل
چند تا هندوانه زیر بغل
هرچه خواهی به هم بدوز و ببر
باورش می شود، تو غصه نخور
بعد از آن هم به او بگو: «فعلاً
فرصتی مرحمت کنید که من
روی موضوع، خوب فکر کنم
آنچه دیدم صلاح، ذکر کنم»
ابوالفضل زرویی نصرآباد
کارمند دون پایه
مثل یوسف اسیر چاه شدم
گوشه ی سازمان تباه شدم
راحت و دلنشین و محبوب است
چقَدَر پنج شنبه ها خوب است
وقت دیدار مادر و پدر است
روز تفریح و گردش و سفر است
غیر بعضی مشاغل حساس
همه حتی مهندس و غواص(!)
دکتر و تاجر و وکیل و وزیر
کارمند و حسابدار و مدیر
آخر هفته ها که بی کارند
لحظات مُفرّحی دارند !
منتها فرق می کند عملاً
نوع تفریح هر کسی ،مثلاً
غالبا تاجری که معتبر است
هفته ای هفت روز در سفر است
وآن که دارای باغ تجریش است
گر که پاریس و رُم نشد ،کیش است
وآن مهندس که خوشگل و شیک است
پاتوقش کافه های آنتیک است
آن مدیر عملگرا ،بی شک
آخر هفته می رود شمشک
وآن یکی حال می کند ناجور
با اسیران خاک واهل قبور
دیگری غرق در خماری ها
نجسی ها و زهر ماری ها
این یکی می رود نژند و عبوس
با زن و بچه جاده ی چالوس
آن یکی نیز با زن و زنبیل
می رود خانه ی فک و فامیل
ما بقی هم شرابشون آبه
آخر عشق و حال شون خوابه
اسم شون :کارمند دون پایه!
عده ای بی خیال سرمایه
مثل یوسف اسیر چاه شدم
گوشه ی سازمان تباه شدم!
نسیم عرب امیری
کافه ی فاضله
آنچه داروی درد انسان است
کافه ای دنج در لواسان است
ساکت و بی صدا و خوش منظر
کافه ای باب طبع اهل هنر
کافه ای دور از این هیاهو ها
غرق در عطر یاس و شب بو ها
که در آن مثل باغ های بهشت
بشود شعر و قصه خواند و نوشت
کافه ای که در آن ندارد راه
وِر وِرِ زنگ گوشی همراه
نه پیامک به کار می آید
نه صدای هوار می آید
کافه ای که در آن هیاهو نیست
وب و جی میل و سایت یاهو نیست
دور از آن همه شما-ایشان
کافه ای باب میل من که در آن،
جز صدای بنان نمی آید
بوی سیگار از آن نمی آید
گر چه یک خُرده لوس و رویایی است
کافه ای واقعا تماشایی است!
نسیم عرب امیری
افتخار فامیل
پسر عمه ام رَپِر شده است
اهل ژست و ادا و قِر شده است
صورتش را سیاه کرده خفن
خط ریشش رسیده تا گردن
ته صدایش گرفته و خشن است
عشق تیپ و قیافه فَشِن است
نه دلش می کشد به مایه ی شور
نه سه گاه و نه دشتی و ماهور
نه دهل می شناسد و گیتار
نه کمانچه نه دایره نه سه تار
نه تب عشق و جام مِی دارد
نه هوای دِلِی دِلِی دارد
نه که فهمیده معنی رپ چیست
رپ به معنای واقعی این نیست
هیچ چیز از هنر نمی داند
کارهای سخیف می خواند:
وضع و حالش اگرچه ناجور است
شده دلخوش به این که مشهور است
شده معروف بین نسل جوان
صاحب نام و شهرت و عنوان
عشق نسرین و نرگس و رعناست
پس از او انتقاد بی معناست
گرچه از هر لحاظ تعطیل است
مایه افتخار فامیل است!
نسیم عرب امیری
اخراجی ها...
خسته شدم از این همه وراجی ها
از این همه باجناقیِ حاجی ها
باید به شعور تو کمی شک بکنم
هی دهنمکی چقدر اخراجی ها
علیرضا همتی گلشن
یک سبد نمرههای تک
خوابگاهی عجیب و تک داریم
در بدنسازیاش خرک داریم
گرچه این کاخ هست در «حافظ»
لیک استخر در «ونک» داریم
پولدار و فقیر یکسانند
از همه قشر و هر دهک داریم
روز و شب در تلاش بیوقفه
کشت تدریجیِ کپک داریم
تا که ثابت کنیم این شدنیست
طرح گنداندنِ نمک داریم
تا مگر ظرفها تمیز شود
مته، سمباده، کاردک داریم
در کمدهایمان به جای کتاب
تیغ اصلاح، کش، پفک داریم
غالباً در نماز آخر وقت
هر دو رکعت سه بار شک داریم
در نمکپاشمان مربا و
در شکرپاشمان نمک داریم
روی بالشتهایمان لپ تاپ
زیر بالشتها تشک داریم
فیسبوک است شمع محفل ما
ما که ویندوز یا که مک داریم
Asghar is now friend with Zahra
توی wall همه سرک داریم
بهر ابراز عشق، امروزه
Like داریم، سیخونک داریم
روز و شب حرف میزنیم فقط
تا که ثابت کنیم فک داریم
تا بخندیم بیجهت با هم
روی دیوارها ترک داریم
شاممان لوبیای سحرآمیز
قصهها با جناب جک داریم
از قضا سلف جمعه تعطیل است
پس غذا سوپ جو پرک داریم
این «غذایا» که توی یخچال است
صاحبش کیست؟ ما که شک داریم...
وامها چون که میشود واریز
با غذا دائم ایستک داریم
آخر ماه بعد هر وعده
چای جوشیده خنک داریم
در آسانسور به لب دعای سفر
«ربی انی اتوب لک» داریم
شتر مرگ ساکن اینجاست
چشم بیهوده بر کمک داریم
هفتهای هفت بار pes داریم
حمله داریم، هافبک داریم
تخته، پاسور و مثلهم هرگز...
منچ داریم... بادکنک داریم...
اهل سیگار عدهای تک و توک
اهل آنکار توک و تک داریم
روی دیوارهایمان عکسِ
خانم جولیا کیک داریم
عاشقیم اکثراً، بنابراین
شعر داریم، نیلبک داریم
عاشقی شغل مطمئنی نیست
دو سه معشوقه یدک داریم
طبق «اصل بقای عشق» اگر
نازنین رفت، روشنک داریم
آری اینگونه است «اوضا»مان
گوییا خانه در درک داریم
بیخودی نیست آخر هر ترم
یک سبد نمرههای تک داریم
سعید طلایی
محکوم جبر و اجباریم
شده اسباب مرگ ومیر نفوس
جاده های کمرکش چالوس
جاده هایی که بی سر انجام اند
باب طبع جوان ناکام اند
به خصوص آن جوان بیچاره
که پس از چند سال یکباره،
زده و بی خیال کار شده
داخل «پی کِی»اش سوار شده
فکر راه گریزی از خانه است
خسته از کارهای روزانه است
دوست دارد که قیل وقال کند
بعد یک عمر عشق و حال کند
غافل از این که مرگ دشنه به دست
گوشه ی جاده حیّ و حاضر هست
منتظر مانده تا که آن طفلک
بی محابا به حکم چرخ و فلک
با همه درد و غصه و تب و تاب
بزند دل به جاده های خراب
تا بیفتد به پای خود به هَچَل
که چنین گفته است شیخ اجل:
«گر زهفت آسمان گزند آید
راست بر عضو مستمند آید»
***
ملک الموت واجب التجلیل
حضرت مستطاب عزرائیل
گرچه محکوم جبر و اجباریم
ما جوانیم و آرزو داریم!
شده اوضاع جاده ها مهلک
این قدر توی جاده ها نپلک!
نسیم عرب امیری
جوگیر...
این که خوابیده است اینجا آدمی جوگیر بود
ظاهرش جیغ و صدایش عینهو آژیر بود
از همان وقت تولد داخل گهواره اش
دایماً دلواپس آمار مرگ و میر بود
این اواخر دستش آمد تازه دنیا دست کیست
سعی کرد آدم شود البته دیگر دیر بود
شعرهایش گرچه از ذوق و لطافت بهره داشت
غُر غُر و زخم زبانش بدتر از شمشیر بود
از لحاظ تیپ و ظاهر هیچ چیزی کم نداشت
مانتویش خفّاشی و پوتین و کیفش جیر بود
آن اوایل صاف و سالم عشق را شوخی گرفت
این اواخر عاشق مردی مریض و پیر بود
بس که تنبل بود حال مردم آزاری نداشت
در عوض یک عمر طفلک با خودش درگیر بود
شر به پا می شد اگر خیرش به جایی می رسید
شیر هم می داد اما گاو نُه من شیر بود
گرچه از خدمت به محرومان نمی شد هیچ سیر
بی تعارف گاه گاهی از خودش هم سیر بود
عینهو دیوانه ها در گوشه ای متروک و دنج
صبح تا شب دست وپاهایش به هم زنجیر بود
سالها جان کند تا چیزی شود اما نشد
کوشش وسعی و تلاشش در خور تقدیر بود!
نسیم عرب امیری
براعت استهلال
تاجری
مجلس تفسیر گذاشت
ابتدا
فاتحه بر قرآن خواند!
سید حسن حسینی
سال تحویل...
در حیرتم از این همه تعجیل شما
از این همه صبر و طول و تفصیل شما
ما خیر ندیده ایم از سال قدیم
این سال جدید نیز "تحویل" شما
جلیل صفربیگی
جمجمه...
دکتری گفت که یکروز به دانشکده طب سر تشریح یکی جمجمه استاد بپرسید ز شاگرد که:این جمجمه از کیست؟ چو شاگرد بیامد جلو وجمجمه را کرد بسی زیر و زبر گفت: از آنجا که بسی چانه این جمجمه لق است گمانم که ز یک مشت زنی بوده که از بس که سر مشت زنی مشت به زیر دهنش خورده چک و چانه ی او لق شده و محکمی مشت حریفان شل و ول کرده چنین چانه ی او را.
گفت استاد که هر چندچک و چانه این جمجمه لق است ولی صاحب آن مشت زن و بوکسور اگر بود چک و چانه او در عوض اینکه شل و ول بشود در اثر ورزش بسیار بسی محکم و استوار همی گشت.
در این بین به یک مرتبه شاگرد دگر خواست ز استاد خودش اذن و بیامد جلو و جمجمه را کرد بسی وارسی و گفت: گمانم که بود صاحب این جمجمه یک کاسب بازار و ز بس در سر هر چیز زده چانه چنین چانه ی او لق شده.
استاد بدو گفت که هر چند که از چانه زدن چانه ی اشخاص بسی لق شود اما نه بدین قدر ملقلق که شل و ول بکند چانه ی آن عربده جو را. گشت شاگرد روان در سر جای خود و شاگرد دگر جست و گرفت اذن و بیامد جلو و جمجمه را پیش کشید و به سر و صورت وشکل و پک و پوزش نظری کرد و سپس گفت که این جمجمه بی شک تعلق به زنی داشته وین لق شدن چانه از آن است که هی از سر شب تا به سحر یا ز سحر تا سر شب ور زده با خاله و خانباجی و نفرین بنموده است به پشت سر هم شوهر خود را که برای چه مرتب ندهد خرجی و هی خرج قر و رخت و لباسش نکند یا که چرا از سر او وانکند شر هوو را...!
ابولقاسم حالت
تغییر روحیه...
در گذراندن اوقات به شیوه برخی نسوان و استفاده بهینه ایشان از زمان و مکان فرماید:
چون که زن های ساده و بیکار
همه از جمله بنده و سرکار،
دور هم فرصتی به دست آرند
دوست دارند،دور بردارند
صحبت از بینی قمر بکنند
پشت هم غیبت از سحر بکنند
با سخن های کذب حال کنند
داد و فریاد و قیل و قال کنند
وای اگر حرف فال هم بشود
آن وسط قهوه نیز دم بشود
الغرض خانمی که توی محل
هست شیّاد و ناقلا و دغل
با همین قهوه از زنان ،به وفور
می کند استفاده ی ناجور
به هر آنکس مطابق حالش
گوید از آنچه دیده در فالش
مثلاً رو به دختری دمِ بخت
می دهد وعده که:«خیالت تخت،
که فلان شاهزاده با الگانس
رفته دنبال دختری خوش شانس
از قضا شاهزاده بین گذر
شده ماشینش از جلو پنچر
چشمش افتاده توی چشم شما
رفته از بخت خوش به حال کما
شده بی اعتنا به آن دختر
دیده چون دختری از آن بهتر!
تاج و تور عروس بی کم و کاست
داخل استکانتان پیداست
عکست افتاده صاف داخل فال
مژده بر تو عروس خوش اقبال!»
با همین حرف های بیهوده
همگی می شوند آلوده
چون که هر یک به شخصه درگیرند
یک به یک فال قهوه می گیرند
عاقبت وقت و پول را به هدر،
می دهند این زنان خوش باور
روز تعطیل با همین تدبیر
می کند روحیاتشان تغییر!
نسیم عرب امیری
شهربندان جانان...
ما جوانان پاک ایرانیم
«شهربند هوای جانانیم»
بس که پر جنب و جوش و فعالیم
لحظه ای روی پا نمی مانیم
آخر هفته ها که تعطیلیم
چاره ای جز سفر نمی دانیم
محض دیدار با امیر کبیر
عازم باغ فین کاشانیم
تلویزیون و سینما خوب است
نه زمانی که در لواسانیم
صبح جمعه کنار دریاییم
ظهر در جاده ی خراسانیم
عصر نزدیک اصفهان هستیم
حول و حوش غروب کرمانیم
اول شب حوالی بندر
آخر شب جنوب زنجانیم
همه در حیرتند و می گویند
که مبادا خود زبل خانیم
جز سفرهای بین استانی
دوستدار بساط قلیانیم
تا مجالی شود به هر تقدیر
گوشه ای سمت باغ و بستانیم
چند روزی که کار تعطیل است
ایمON در مسنجر تمام شب
نسیم عرب امیری
دانش و علم و فضل سیری چند؟
پسری گیر داده بود،مدام
وقت و بی وقت،دم به دم،یک بند
که پدر جزوه و کتاب بخر
تست کنکور «گاج» و «دانشمند»
بفرستم کلاس رایانه
«کورل» و«اکسل» و«اتوکد لند»
تا که با علم و دانش و تحصیل
بشود دست من به جایی، بند
وقت کنکور ،انتخاب کنم
رشته ای باب طبع و باب پسند
در همین اصفهان قبول شوم
نه قم و بهبهان،نه شوش وزرند
پدرش شب کلافه و خسته
کت و شلوار را که از تن کند
دست و صورت نشسته،سیگاری
گوشه ی لب گذاشت با غرولند
سپس آهی کشید و سرجنباند
سرفه ای کرد و گفت:«ای فرزند
از چه هی بی خودی برای خودت
سر هم می کنی چرند وپرند
دست ارباب معرفت کوتاه
بخت افراد بی سواد بلند
می شود آن که بی سواد تر است
بیشتر پول دار و ثروتمند
علم تاریخ و طب و جغرافی
همه کذب است و حقّه و ترفند
فرضاً اصلاً چه کار دارم من
با فلان شاه غزنوی یا زند
یا به من چه که پنگوئن بالفرض
مال قطب است یا گروئلند؟
جای حفظ مساحت سبلان
شده ام صاحب سه دانگ سهند
گر ببینی مبلغان سواد
همه خوش باورند و خالی بند
خود حافظ مگر نمی برده
سمت بنگال و آن حوالی قند؟
تازه آن هم به این بهانه که هند
طوطیانش شکر شکن بشوند
فکر نان کن که خربزه آب است
دانش و علم و فضل سیری چند؟»
نسیم عرب امیری
خودت به داد برس...
می شود چاپ در جرآید روز
عکس و شرح حوادث جان سوز
سوژه هاشان ز بس که تکراری است
مایه ی زجر و مردم آزاری است
غیر بعضی که داغ و پربارند
همه اجزای ثابتی دارند
قاتل و سارق و جنایت کار
تلفات و شکایت و اقرار
همه این واژه ها که خوش فرم اند
پی اخفای ریشه ی جرم اند
شده مانند داستان عملاً
این خبر ها و سوژه ها ،مثلاً:
قصه ی قتل دختری ساده
که به مردی شرور دل داده
روزی از بخت و قرعه ی فالش
آدمی رذل کرده دنبالش
گفته:«خواهر!اجازه است؟! سلام
بنده هستم غلام تان:شهرام
پسر مرتضی جواهر ساز
سی و یک ساله، بچه ی اهواز
عاشق بی قرارتان هستم
الغرض خواستگارتان هستم
رفته دیگر اراده ام از دست
عشق تان بی اراده ام کرده است
ته بن بست ،کوچه سوّم
آخرین خانه،واحد دوّم،
زنگ یک: خانه ی محقّر ماست
مادرم چشم انتظار شماست!»
بعد از این حرف های افسون ساز
ناگهان نیش دخترک شده باز
رفته با پای خود به دام بلا
داده بر باد جان و مال و طلا
فقر و تبعیض بس که حاد شده
قصّه هایی چنین زیاد شده
قصه ی خواستگار قلابی
کشت و کشتار داخل لابی
قتل و فحشا و کودک آزاری
اعتیاد و کلاه برداری
بین اخبار بد شدیم پِرِس
بار الها! خودت به داد برس!
نسیم عرب امیری
گمشده...
باغ و گندمزار را گشتم ولی پیدا نشد
بعد شالیزار را گشتم ولی پیدا نشد
توی گندمزار و شالیزار که چیزی نبود
لاجرم نیزار را گشتم ولی پیدا نشد
چند ماهی هم سفر کردم اروپا در پیَش
ملک استکبار را گشتم ولی پیدا نشد
یک سری هم من به عبد المالِک ریگی زدم
مخزنُ الاشرار را گشتم ولی پیدا نشد
پیش فرماندار رفتم پاسخ خوبی نداد
میز استاندار را گشتم ولی پیدا نشد
دستمالی تحفه بردم بر مدیران خدوم
پاچه ی حضار را گشتم ولی پیدا نشد
گرچه می دانستم این کاری است خارج از ادب
جامه ی دلدار را گشتم ولی پیدا نشد
مدرک خود را درِ کوزه نهادم خیس خورد
حوض و آبشخوار را گشتم ولی پیدا نشد
آدم بی پارتی چون گردکان بر گنبد است
گنبد دوّار را گشتم ولی پیدا نشد
یک رفیق از نوع ناباب آمد و دودی شدم
پاکت سیگار را گشتم ولی پیدا نشد
اِکس ترکاندم که تا راحت شوم، رفتم فضا
ثابت و سیّار را گشتم ولی پیدا نشد
گوشه ي عزلت گزیدم، زاهد و عارف شدم
سبحه و زنّار را گشتم ولی پیدا نشد
عهد کردم ریش خود را دور دارم از هرَس
قیصر و ستار را گشتم ولی پیدا نشد
راستی کی گفته که جوینده یابنده بوَد؟
من همه اشعار را گشتم ولی پیدا نشد
تو کجایی تا که من دورت بگردم "کار" خوب
دور کار و بار را گشتم ولی پیدا نشد
عباس احمدی
نان هنر...
نان به خون جگر درآوردن
از شعف بال و پر درآوردن
سالها توی مرغداری ها
از تن مرغ پر درآوردن
با صدای کلفت یک سی دی
را به نام قمر درآوردن
مثل یک خر به گل فرو رفتن
و ادای بشر درآوردن
سالها در کنار یک نجار
میخ از پشت در درآوردن
به شکم روی تخته خوابیدن
میخ کج را دمر درآوردن
مدتی هم کنار یک قناد
نخ و مو از شکر درآوردن
پیش یک نعلبند ناوارد
نعل از پای خر درآوردن
شهره بودن کنار یک جراح
به نخاع از کمر درآوردن
یا اگر از کمر نشد ناچار
از پس پشت سر درآوردن
با سبد آب تا حلب بُردن
پنبه از گوش کر درآوردن
به گدایی به روستا رفتن
چیزی از برزگر درآوردن
چون گدایان شهر سامرا
خرج از رهگذر درآوردن
بعد یک عمر جنگ و خونریزی
از نفربر نفر درآوردن
تن سپردن به خفت و خواری
پول با دردسر درآوردن
نان خود با تحرّک موزون
از طریق کمر درآوردن
یا به محض عبور یک خودرو
از چراغ خطر درآوردن
هندوانه فروختن با شرط
هی ببُرّ و ببَر درآوردن
بیشتر هرچه را فرو بردن
هرچه را بیشتر درآوردن
با درآوردن پدر از خود
گاهی از خود پدر درآوردن
بعد یک هفته کار طاقت سوز
لقمه ای مختصر درآوردن
و به رغم شکست در هر کار
هی ادای ظفر درآوردن
در ستاد حوادث ناجور
از ته دره خر درآوردن
و ادای حمایت از مردم
با حقوق بشر درآوردن
خیر گفتن به پرسش مردم
آخر الامر شر درآوردن
مثل یک برده کفش و جوراب از
پای شیخ قطر درآوردن
یا که در سیرک ها صدا از خود
مثل یک جانور درآوردن
در میادین شهر با اسفند
چشم از بدنظر درآوردن
کندن چرم روکش اتوبوس
شد اگر، شافنر درآوردن
ماهی خشک در دهان بردن
بعد یک هفته تر درآوردن
به خدا بیشتر شرف دارد
به معاش از هنر درآوردن!
ناصر فیض
بی جنبه ای که یک شبه عالی جناب شد!
عکسش که روی سینه دیوار قاب شد
مسخ گریم و چهره پشت نقاب شد
از بین یک گروه هنرپیشه جوان
از حیث رنگ و حالت مو انتخاب شد
بعد از دو تا مصاحبه با نشریات زرد
یکباره از مفاخر ملی حساب شد!
با این که در تئاتر به جایی نمی رسید
چک پول سینمای تجاری خطاب شد
چون حد و غایت هدفش فتح گیشه بود
در سینما به جذب مخاطب مجاب شد
مفتون حالت و قر و اطوار اجنبی است
بی جنبه ای که یک شبه عالی جناب شد!
از خانواده و پدر و مادرش برید
آینده اش به طرز فجیعی خراب شد
از بس که در حضور پدر پا دراز کرد
گستاخ و بی نزاکت و حاضر جواب شد
از لذت روابط مشروع حظ نبرد
سرگرم کارهای بد و ناصواب شد
کوتاه فکر بود،دعا کرد و پول خواست
بختش بلند بود، دعا مستجاب شد
می خواست مثل قله ی آتشفشان شود
در شعله های سرکش شهرت مذاب شد
نسیم عرب امیری